اندر احوالات نگاههای جنسی:
در مکانیزم سنسورهای فیزیکی, به عنوان مثال سنسور آمونیا, وجود مقادیری کربن منوکساید در محیط باعث کور شدن سنسور میشه! یعنی حساسیتش به آمونیا میاد پایین. به این سبب که مثلا یک ترکیبی مثل کربن منوکساید میاد و چنان جذب لایه ی حس گر میشه که اجازه ی جذب آمونیا یا ترکیبات دیگه رو نمیده! در این حالت خروجی سنسور چیه؟ کربن منوکساید,کربن منوکساید,کربن منوکساید,... و دیگر هیچ! حالا منظورم چیه, عرض می کنم.
قوه ی ادراک انسان هم نوعی سنسوره و مثلا با تعصب یا, باور برخی خرافات میتونه کور بشه!
البته مگر اینکه طرف معصوم باشه که به حول و قوه ی الهی آنتی "کور"ی داره! :)
اعتقاد به موضوعی هم باعث عدم پذیرش موضوعات دیگر و کوری می گردد. این مبحث مخصوصا در دین مداری جلوه ی بارزی دارد. این موارد در ذهنم جریان داشت وقتی وبلاگ دختری رو میخوندم که در مدح حجاب نوشته بود و حجاب را مانع نگاه "جنسی" به خود می انگاشت و اراجیفی رو به فرهنگ غرب گفته و خلاصه آسمان و ریسمانی به هم بافته بود.
خب این شخص مغزش کور شده! عین سنسور! نمی فهمه که خودش و حجابش مصداق بارز نگاه جنسی است. پوشش تو, چگونگی تو, رفتار تو, تعاملات تو, همه رو "جنسیت" تو تعیین میکنه و نه "انسان" بودن تو!!! در همه ی تعاملاتت در اجتماعت این "جنس" تو است که به تو حکم میکند نه آدم بودنت.
حالا به تو نگاه جنسی میشه یا به یک دختر آزاد غربی؟!
مضاف بر اینکه به نظر من, حجاب توهین بزرگی به مرد هستش. اینکه مرد رو حیوانی قلمداد میکنه که نحوه ی رفتارش رو غرایزش و جنسیتش کنترل میکنه و بر همین اساس زن باس محجبه باشه وگرنه مرد رم میکنه!
پستچه یکم:
حرف از غرب زدم یه مطلبی هم عنوان کنم که تفاوتی است بین شهرهای ما و شهرهای غربی!
من یک انتقادی به شهرداران این مملکت امام زمان دارم.
فقط همینه چیز دیگه ای نیست ها!
بیلبوردهای تبلیغاتی در سطح شهر مال تبلیغاته! در همه جای دنیا هم مال همینه! یعنی چیزی که احتیاج داره مردم هی ببیندش و محتاجه که مردم ازش خوششون بیاد. مثل شامپو, کرم, لباس فروشی, معرفی کالکشن تابستونی فلان شرکت, فیلم,...!
پس چیزی که رو بیلبورد میاد مترادف با اینه که اون چیز یه جنسه که احتیاج به دیده شدن داره و بدون دیده شدن موجودیتش به خطر میفته!
ولی تو بیلبوردای مملکت امام زمان پر از تمثال مبارک مقام معظمه!
آخه چرا با رهبر یک مملکت رفتار جنسی و تبلیغی میکنید؟ مگه رهبری احتیاج به تبلیغ برای قبولانده شدن داره؟
:)
خوش باشی!
پستچه دوم:
مهدی خان این لینک رو نظر گذاشت. توصیه می شود!
چندی پیشمطلبی رو خوندم که هم اکنون قصد بر بازگو کردنش را دارم و پستی که پس از آن مرقوم خواهم کرد هیچ دخلی به این مطلب نخواهد داشت.
اینکه در سال 1998 در جریان مسابقات جهانی کشتی تهران, حراست تربیت بدنی مرحوم محمد علی فردین رو که برای تماشای مسابقات به سالن 12هزار نفری آزادی اومده بود, از سالن اخراج می کنه و اجازه ورود ایشون رو به سالن نمیده.
به بیان دیگر یک مملکت برای یک شهروندش که مدال نقره ی جهانی رو براش کسب کرده, در سینما اسطوره وار براش فرهنگ و خاطره سازی کرده, حتی حق ورود به یک سالن ورزشی رو نمیده.
خب این مشکل آن عزیز فقید نیست. مشکل مملکته.
به نظر من یکی از مواردی که باس برای ارزش گذاری یک مملکت بهش توجه بشه مقوله ی زیر است:
"میزان سفله ستایی"
یعنی که آیا مملکت واقعا به کسانی که ارزشش رو دارند بها میده یا که خیر!
که آیا مملکت به انسانهای ارزشمند پشت میکنه یا که خیر؟!
که آیا مملکت سفله می ستاید یا که بزرگ می ستاید؟
که آیا مملکت به کسانی که در شانش نیستند تلنگری می زنه یا که خیر؟
آیا تلنگرهایی که میزنه دائمیه یا هز از گاهی از یه جا در میاد؟
مثلا یه بابایی که می گفت فقط یه پژو 504 داره و به جای کت کاپشن میپوشه و یاللعجب که همچین انسان وارسته ای نمیدونم چرا بوتاکس میزنه که آیا بوتاکس هم از صفات مردان خداست یا نه الله اعلم, سخن در زنده کردن اسلام توسط حکیم توس که خود آن حکیم هم از این کرامتش بی اطلاعه میزنه, بلا درنگ علما بهش میگن "خفه شو", اما چرا کسی وقتی که شیشه نوشابه ها به جای سطل بازیافت در ماتحت ملت می رفت بهش نگفت :"آقا جان نکن این کارو!"؟؟؟
این یه مثال بود برای فهم بهتر "عدم الوجود التلنگرات الدائمیه!"
این سفله ستایی در تدریس هم مشاهده میشه!
اگه مرحوم انیشتین در کلاس بچه تنبل بوده, به خاطر تنبلی خودش نبوده, بلکه سفله ستایی معلم بوده!
خودم در دانشگاه چه موقع تدریس یا که حل تمرین بودنم, می دیدم کسانی که واقعا باهوش بودند اما, شاگرد زرنگه نبودن! خب این به خاطر کامل نبودن من معلم و نظامه!
نظام آموزش عالی ما هم تا حدودی سفله ستاست. تاسف میخورم وقتی مقاله های دانشجوهای ایرانی رو در مجلات با ایمپکت فکتور بالا می بینم در حالی که می دونم همون شخص در مصاحبه کنکور دکتری ایران رد شده! اونم توسط کسانی که من میدونم نه از علم بویی بردند نه از ...! نعوذ بالله!
و امروز چقدر خندیدم به پوستری که در دانشگاه فردوسی چسبونده بودند:
در مسیر احیای عصر طلایی علوم در ایران!!!
و شما هم اگر چون من برخی اساتید فیزیک اون خراب شده رو می شناختید در تولیدات علمی صنعتی در ایران سهمی داشتید, از علم در اونور آب اطلاعاتی داشتید(که دارید), و اون پوستر رو می خوندید خنده ای سر می دادید که از هزار گریه تلخ تر بود.
پستچه اول و آخر:
حس تنها بودن
تو این دوره زمونه کمتر میشه به این حس رسید. اگه تنهایی قدم بزنی کلی ملت دور و برتند, اگه تو خونه باشی باز ملت به موبایلت می زنگن و اگه خاموشش کنی باز می فهمن که حتما حالت خوبه و سرت شلوغه که خاموشش کردی! تازه موبایل هم خاموش باشه صرف نظر از خط ثابت ,پای نت میشینی و هر 5 دیقه فیس بوکتو چک می کنی. اگه سر به بیابونم بزاری که اقلا رادیو عین آینه میگیره و چشم به آسمون هم بندازی حتما یه ماهواره ای چیزی رو با چشم خالی رصد میکنی تازه فکرت هم اینقدر مشغول گم نشدنته که اصلا تنهایی رو نمی فهمی.خلاصه که سخته خلوت گزیدن.
اما این روزها من این حس رو تجربه می کنم.
روزانه دقایقی رو به قدم زدن در راهرویی زیر زمینی اختصاص می دم که اطرافش کوه کوه بتونه! جایی که نه موبایل آنتن میده نه رادیو یه ایستگاه رو میگیره و نه کابل نت داره! و تنها راه ارتباطی من به بیرون, یه اکسس کارت و یه کد وروده! جایی که هیچ کس نیست. بین دیوارهایی که بلدزر نمیتونه خراب کنه و قفلهایی که پیشرفته ترین سیستمهای امنیتی رو دارن.
و در همچین جایی حسی که میکنم اینه:
تنها نیستم. خودم رو حس میکنم که با خودم هستم. میدونم که این حس عینهو احساسات مریضای روانیه اما خب من عقلم سالمه! به نظرم دلیلش میتونه همون چیزایی باشه که بالا گفتم.
خلوت گزیدن با خود و چشم در چشم خود دوختن سخته! برای همینه که در همچون مکانی تازه جشمم به خودم میفته و اونو تازه ملاقات میکنم. :)
این مثل, احوالات یک انسان دین مدار در ذهن منه!
کسانی که انسان بودن خود را در حیاط دین پارک کرده اند و قفل فرمون فقه را هم بر فرمانش بسته اند و با بینشی وسیییییع فریاد بر می آورند که: من عرف نفسه, فقد عرف ربه!
و به یاد بیاور آن زمانی که خودرو سازان برای شناخت خودرویی که مخلوق خودشان است نیز, قناعت به اشراف به خلقت خود نمی کند و مخلوق خود را در شرایط و جاده های مختلف می آزمایند.
این عین عقل است.
اما برخی از همان انسانها, با محدود کردن انسان بودن خود به دین, ادعای شناخت بیشتر خود و بینش والاتر از انسان را دارند.
یک دین مدار با خود بیگانه است. حیاط دین با همان قفل فرمون مذکور اجازه ی شناخت را از وی ستانده! آخر چرا برای شناخت بیشتر فردی دیگر, راهکار مسافرت رفتن با وی و دور کردنش از جبر کاشانه را می دهد و در عین حال برای خود, حتی از حیاطی به حیاط دیگر رفتن را با طناب دار پاسخ می دهد؟!
آن همشهری عزیز من که از قضا بارگاهی بسیار زیبا هم دارند میگن که بالاترین دانش ها خود شناسی است اما بدون حتی احساس کردن تفکری دیگر داشتن یا تجربه ی نوعی دیگر زیستن؟ بدون حتی آنی تجربه ی خدایی دیگر داشتن یا آنی دفن کردن خدای اکبر, چطور خود را بیازماید و بشناسد و ببیند؟
انسان دین مدار چگونه خود را شرایط مختلف تجربه کند و با خود آشناتر شود؟
آقا جان فقط تو حیاط باش و بیشین سر جات و مرسدس بازی کن و یادت نره که هر هفته غسلش هم بدی, اونم با لنگ نرم!
و عده ای منتظر بهشتند تا یا موز بخورند, (واقعه29) و یا از اون بالاتر رضوان خدایی را ببینند که, (توبه72) حتی به خود زحمت ندادند که برن اشرف مخلوقاتش را به عشق او یه چند باری طواف کنند.
باشد که رستگار شویم. p:
احترام به خود و معرفت به ذات والای انسانی از اوجب معارف است و هر چه این احترام و معرفت بیشتر, شخص "انسان تر".
بزرگی و حرمت یک انسان, منفک از کل عالم است.
انسان به خاطر انسان بودنش, باید که حس عظمت و استقلال داشته باشد.
حال یک روش مثلا انسان ساز, حرمت زن را در ارتباط با نگاههای مشتی نر هرزه می داند.
باشد که رستگار شویم. P:
سلام!
موردی پیش اومد که این نوشته ی پایین بداهه در فکرم جاری شد و بالطبع روی مونیتور آوردم. اولش خندم گرفت که منم از این جملات به اصطلاح زرد عشقی مینویسم اما بعد از اندکی تامل, دیدم کم بیراه نگفتم.
عروسکی خیمه شب بازی
در دستان احساسات
که گهگاه خاطرات و خواسته ها
نخهای گره زده به دستانش را می درند و باز
هوس رقص و پایکوبی وی را به سوی گره زدن نخ ها می کشاند
و در حین آن لودگیها
خود را عاشق می خواند.
براستی عشق مردانه هم جز این نیست.
قطرات باران از چتر نمی گذرند, اما سر و صدای کلاغها چرا
شامگاه پاییزی.درون من آکنده از کسیست, که گلایه ها دارد از در خود فرورفتن هایم.
.
عرض خاصی برای پابلیش در مخیله ی حقیر نبود. اما چه کنیم که آنی وبلاگ نویسیمان گل نمود.
چندی پیش با عزیزی به گفتگو نشسته بودیم. پس از اینکه ایشان مطلبی را در باره ی خودشان نقل کردند بنده اظهار نظری بدین گونه عرض کردم:
هه! حقت بود! :دی!
و با جواب ایشان به فکر فرو رفتیم: گفتند:
هیچ کس, هیچی حقش نیست!!!!
راست میگه!!!
اگرم حقش باشه, من انسان, در حدی نیستم که نظری راجع بهش بدم!
و فهمیدم که این عبارت "حقته" خیلی بی معنی و دون شان است!
:)
به شعری این پست رو خاتمه می دم:
مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی!
_______
آن روز عصر, می بایست در مطب دندان پزشکی حاضر می شدم! در حین تراش خوردن دندان بیچاره ام پی بردم که با وجودی که از کودکی از فعالیت های مرموز و کم و بیش خطرناک و پر هیجان لذت می بردم اما به هیج وجه برای کار در جاهایی مثل سازمانهای جاسوسی مناسب نیستم. چون اگر حتی برای لحظه ای هم مرا تهدید به پر کردن یک دندانم کنند من داشته و نداشته ام را لو میدهم! شک ندارم!!!
فقط در این میان سوالی باقی مانده که هنوز جواب صریحی برایش پیدا نکرده ام! اینکه چرا با وجود ترس و نفرت زیاد من از دندانپزشکی, در مسواک زدن خیلی کوشا نیستم!!!
البته این رفتار در بین همه کس وجود دارد. مثل ترس و نفرت همه از مرگ و عدم رعایت بهداشت غذایی!
و به مطلبی دیگر هم پی بردم که ترس و نگرانی زیادی را در وجودم غلتاند. اینکه این دومین دندانی بود که پر کردم و متاسفانه به این حقیقت اعتقاد راسخ دارم که دویی نیست که سه نشود.
مطلبی به خاطرم رسید که میخواهم قبل از ادامه دادن ماجرای همکارم, آنرا برایتان تعریف کنم. در اواخردوران نوجوانیم از دخترکی خوشم میامد. دخترکی که اولین نوشته ام برایش را هنوز به یاد می آورم:
مسحور آن ماهی شدم که با هر طلوع آفتاب, بر آسمان سیاه و اغواگری طلوع می کند.
که اشاره داشت به دیدارهای من و او که هر روز صبح به نگاههای حریص من به صورتش که بین موهای سیاهش چون ماهی در نظرم می درخشید ختم می شد.
پس از مدتی او تمام زندگی ام شد و من, بواسطه ی کودکی خود, شدت علاقه ام را تعبیر به عشق همیشگی به وی میکردم.
به عقیده ی من قلب یک مرد, همیشه در پی یافتن مامنی همیشگیست. در آن روزها, قلب من کودکی بیش نبود و هنوز دانسته ها و تجارب روزمره, این حقیقت را از جلوی چشمانش نربوده بود.
روزی بی هیچ مناسبت خاصی, یک جفت جوراب به او هدیه کردم. پس از ابراز تشکر خطاب به من گفت: از این دو جفت جورابی که به من هدیه کردی, باز هم ممنونم!
گفتم اینها که فقط یک جفتنند!
جواب داد: اینها دومین جفت جورابهایی هستند که من هدیه کرده ای و به قول خودت دویی نیست که سه نشود. برای آن یک جفتی هم که در آینده به من هدیه خواهی کرد از هم اکنون تشکر می کنم.
با شنیدن این حرف, نگرانی و ترس خفقان آوری, سراسر وجودم را فرا گرفت. چرا که با شنیدن آن مثل معروف برای اولین بار توجهم به این واقعیت نیز جلب شد که آن دخترک, دومین عشق من بود.
آن جفت سوم را هم عاقبت برایش خریدم . آن هم به این دلیل که قلبی که بواسطه ی کم توجهی های مامنش, سرخورده بود و ناخواگاه در پی مامنی دیگر می گشت, در یک آن دلش به حال خستگی پسرکی جوراب فروش سوخت و از بد روزگار, تمام جورابهای آن پسرک, دخترانه بود.
می گفتم که از قضا پدر بزرگ همکارم هم رزم پدر من در جنگ بود. ...
بادبادك مي رفت
بادبادك مي خنديد و ميرفت
بادبادك ميخنديد و مي رقصيد و ميرفت
بادبادك سوار بر نسيم ميخنديد و مي رقصيد و مي رفت
و من به دنبالش مي دويدم
با پاهاي برهنه بر روي سنگلاخ مي دويدم
دلخوش به اينكه لبخند بادبادك از آن من است ميدويدم
نادانسته از اينكه نخ بادبادك كوتاهتر از هوس اوست مي دويدم
نخ گسست
من ماندم و زخمهاي پاهايم
من ماندم و خيرگي نگاهم
او براي كه مي خنديد؟
شب جمعه، در حين تفكر به به فكرهايم