تبليغاتX
فشندستان
 
سلام و صد سلام!
8/8/88 ميلاد امام 8 مبارك و پر از عيدي!

عوامل زيادي رخ داد كه من الان ياد يه نفر افتادم! اون عوامل مهم نيست، بلكه اون ياده كه مهمه! يك مرد حدودا شصت ساله بود! ظاهري بسيار موقر و نيكو! و اونطوركه جويا شدم، باطني نيكوتر و پر معلومات!هنرمند و دنيا ديده! به طور كاملا اتفاقي سر يه ميز نهار، رو در روي هم نشستيم و سر صحبت باز شد! از اون صحبتهاييي كه بي پرده و رك بود!  و دوست داشتني!
كلام به اينجا رسيد كه ايشون از من پرسيد: 

         

بگيد ببينم بزرگوار، حالا چرا تنها نشستيد؟
گفتم: چون ... خب تنهام! تنها به اينجا اومدم!
_ تنهايي مال من و تو نيست، اين جامه رو براي ما نبريدند!
_البته!
_ بزرگوار عاشقي يا نه؟!
_ منظورتون رو متوجه نشدم! الان بحثمون در عرفانه ديگه نه؟!
_ كاملا زميني صحبت ميكنم!
_ نه!
_ پس به هيچ دردي نميخوري!
_ خيلي مطمئنيد قربان!!
_ آره! مردي كه عاشق نيست، به هيچ دردي نميخوره!
_ خب شايد مرتبه ي عشق در نظر اون مرد خيلي بالاست و هر جايي ازش مايه نميذاره!
_ بگو ببينم، اون مرد از راه چه پلكاني به اون مرتبه هاي بالا دست يافته؟ به چه سكويي تكيه زده كه در اون بالاها مونده؟!
_ به يه پسر بچه كه عاشق آبنباته، اگه يه سال آبنبات بديد، ديگه زده ميشه! به پوچي احساسش پي ميبره و به دنبال لذات والاتري ميره! هميشه هم براي بالارفتن احتياج به يك پلكان شيشه اي نيست! گاه با زير پا گذاشتن و فراموش كردن هم ميشه بالا رفت!
_ اشتباهت همينجاست بزرگوار! اينكه عشق رو با آبنبات يكي كردي! ميتوني در همين مثال به جاي آبنبات، آب رو جايگزين كني؟!
_ نه نميتونم اما من عشق رو با آبنبات يكي نكردم! من "هميشه معشوق زميني داشتن" رو با آبنبات يكي كردم! كه اگر عاشق نباشم به دردي هم نميخورم!
_ پس بزرگوار،اذعان داري كه عشق هم چيزي همانند آب يا هواست!
_فرض بگيريم بله!
_ پس بدون معشوق چگونه از اين آب بهره ميبري؟!
_ به پاي يك درخت خشك هم ميشه عشق رو ريخت قربان! مگر عشق رو فقط با معشوق ميشه تجربه كرد؟
_ پس گفتي عاشق نيستي!؟!
_نه!
_ پس به هيچ دردي نميخوري!
_ :)
_ :)

لبخند هم ميتونه معاني مختلفي داشته باشه! مثل لبخند من كه درونش از رد كردن نظر اون شخص حكايت داشت و لبخند ايشون كه ...! نميدونم!!

شب و روزت خرم و خوش و پر از لبخند لبخندی که حاکی از رضایته!!!

نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/08/08 |
 
نذر كه ندارم فقط جمعه ها پست بذارم!
سلام!
ميگم از همه انتظارشو داشتم ولي از اون نه!
اون كيه؟ حضرت حافظ!!!
كه چي؟ كه ديگه حضرت حافظ هم گذاشتمون سر كار!
چند روز پيش يه فال گرفتم! به اين نيت كه: حضرت حافظ بگو ببينم، بععععله؟؟!!
ايشون هم فرمودند:
دوش گفتم بكند لعل لبش چاره من // هاتف غيب ندا داد كه آري بكند
ما هم خوش و خوشحال در انتظار چاره مذكور نشستيم و اما خبري نشد!
چند روز بعدش دوباره فال گرفتم، كه جناب حافظ پس چي شد؟ اين چاره ما كجا گير كرد؟ ايشون هم جواب داد:
اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست // عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري!
عجب!!!

             

پستچه اول:
قسمت نبوده! اگه قسمت ميبود حتما جور ميشد!
هر موقع از اين تيپ حرفها ميشنفم، ياد يه همچين جمله اي ميفتم:
آري،سرنوشت نبود كه مرا به اينجا كشانيد،
اين من بودم كه سرنوشت را به اينجا آوردم!!!


به فرض چيزي به نام "قسمت" هم حقيقتي در عالم امكان باشه!
در تاريخ بشر كم نيست حقيقتهايي كه، انسان با استفاده از آنها، خود را فريفته است! فريفتن مصداق بارز يك "نا حق" است.
تو بي كانتينيود...                  

پستچه ي دوم:
ديگه بالاخره زكات العلم نشره! بعله! علمي هست كه بنده حاوي آن ميباشم! ((حاوي؟!!)) و ميخوام  زكاتي بدم!! چه علمي؟ آشپزي!
ميخوام هر از گاهي يه چند تا دستور آشپزي هم بنويسم:
البته اول از آسون ترها و كوچيكترا شروع كنيم!
فقر آهن در بين ايرانيها رايجه! همچنين كلسيم!
دستور تهيه يه نوع دوغ كه من درآوردي و بسيار خوش خور و مفيد هم هست رو مينويسم كه سرشار از آهن و كلسيمه! (البته حتما دوستان مستحضر هستند)
مواد لازم: ماست و اسفناج(اسفناج منبع غني آهن و كلسيم)
اصلا كاري نداره! ماست رو با مقدار دلخواه اسفناج پخته شده بريز تو مخلوط كن و اينقدر بذار مخلوط بشه كه حالت يك دست پيدا كنه! بشه عينهو يه ماست سبز! اگه خواستي يه حبه سير هم قبلش رنده كن توش!!! يا شيويد خشك يا نعنا خشك هم بهش اضافه كن كه معطر بشه! يه كم نمك خوشمزه ترش هم ميكنه! در آخر يه كم آب هم بهش اضافه كن تا راحت الحلقوم تر بشه!
خلاص!
fashandestan©2009
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آهنگی که هنگام بافتن این پست گوش کردم: silence - Beethovens

نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/07/24 |
 
 مثل اينكه بازي استقلال و پرسپوليس از ديشب تا حالا منجر به كار نكردن بلاگفا شده بود! كم كم داره حالم از وبلاگهاي وطن به هم ميخوره! 
سلامون علیکم!
ساعات به خیر و چهره خندان!
مقدمه ای عرض کنم برای فتح بابی در بافتن!
چندین روزی است که هر از گاهی گوش میدهیییم به آهنگهای پاپ خوان های وطن!
رضا یزدانی کارهاش به نسبه قویست! در یکی از اونها میخونه:
بذار از حنای چشمات لحظه هام رنگی بگیره! سراینده: یغما گلروئی!
خیلی عذر میخوام؟  مگه چشم انسان هم حنایی میشه؟؟
به ناصر عبداللهی هم گوش میدادم! در یکی از کاراش یک جمله میخونه که الان که آدم گوش میکنه به صداش، میفهمه که پر از معنیست!!! ناصر عبداللهی  میخونه:
من خودمم نه خاطره!!!   روحش شاد!

      
مقدمه اي بر تراش بت:قبل از اينكه به موضوع اصلي برسم لازم ميدونم چند كلمه اي راجع به هدف و راههاي رسيدن به آن مصدع اوقات بشم!
به عنوان مثال، وصال شيرين هدفي است براي فرهاد و راه رسيدن به آن كندن بيستون است! اگر شيريني نباشد، عمل فرهاد ديوانگيست و اگر كندن بيستون نباشد عشق فرهاد لافي بيش نيست!
هدف و راه با همند كه كاملند وگرنه هر يك به تنهايي عمل يا فكري مضحك است!
اما هميشه ايندو در كنار يكديگر نيستند! برخي براي شناساندن و بر حق خواندن خود هدف دهن پر كنشان را در بوق و كرنا ميكنند، بدون اينكه در عملشان از راه رسيدن به آن هدف خبري باشد و عده اي هم ، یا اصلا توانایی فهم هدف را نداشته و یا نان خود را در همین راه یافته اند و نه رسيدن به هدف!و یا عده ای دیگر به قول مهدي خادم، تنها در راه ماندن است كه برايشان اهميت دارد  مثل برخي از جوانان منورالفكر كه صاحاب وبلاگ از آنها تعبير به مديست فرهنگي ميكند!و مثالهای بارز دیگر
حضرت هايزنبرگ در كتاب جزء و كل سخني در اين مضمون دارند:
"از سياستمداران درباره ي اهدافشان پرسش نكنيد، بلكه از آنها درباره راههايي كه براي رسيدن به آن اهداف در نظر گرفته اند جويا شويد!" این حقیقتی است که باید به تمام جوانب زندگی تعمیم داد!
برسيم سر وقت بت و بت تراشان!
اگر در طول تاريخ به بتها نظري بيندازيم، از رستم گرفته تا موسيليني، به وجوه مشتركي بين همگي آنها ميرسيم! بتهاي صاحب خير و بركت و نيكويي، عموما متصف به صفات زير بوده اند:
1)صاحب بت اصلا وجود خارجي نداشته است!
2)صاحب بت مظهر و بازگو كننده ي يك هدف بوده است و نه يك راه !!!!
والسلام!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آهنگ هنگام بافتن این پست: قطعه ای از شوپن! (از کارای ایشون  لذت ميبرم)
چقدر اين عكس به كل پست مياد!

نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/07/10 |
 
سلام عرض شد!

پستچه يكم  از اول: ( عكسهاي مربوط به اين پستچه در بخش فوتو بلاگ)
اگه برگرديم حدود 1.5 هزاره ي قبل ؛ ميبينيم كه اوضاع ايران در اون زمان  بلبشور بوده! ظهور اقوام جديد؛ دين جديد؛ واليان جديد؛ زبان جديد و غيرو! منظورم ظهور و ورود اسلام به ايرانه! توسط كساني كه ايرانيان آنها را قومي بدوي و بيابانگرد ميدانستند!
كه بودند! منتها قبل از ديدار جبرئيل با  نبي اکرم (ص)!
ايرانيان هيچ گاه حكومت و حمله ي اعراب بر ايران كه در زمان خليفه دوم حادث شد را نپذيرفتند! كه حتي قيام عليه امويان را هم تا به امروزستوده دانسته اند!
 به عنوان مثال؛ تاريخ؛ درباره زندگي و انديشه هايي كه پشت اعمال سردار بزرگي به نام ابومسلم خراساني بوده؛ هيچ اطلاع دقيقي ندارد! اما وي را به صرف قيام عليه امويان تبديل به يك چهره مقبول در تفكرات مذهبي كرده است! در مدحش ابومسلم نامه ها نوشته است! شخصي كه الان در خراسان؛ هم باشگاه دارد و هم خيابان و هم پنج راه! عرض شود که ...

من زياد مسافرت نكرده ام! اما اندك  جاهايي كه رفتم؛ هميشه با دقت نگريستم! و گهگاه موارد عجيب و غريبي هم ديده ام! يكي از اون جاها شهري بود به نام: خواف! توضيحي اندك:
شهري كه در روز پنج بار صداي اذان ميشنوي و در هنگام سحر بلندگوها ميخوانند: الصلاه خير من النوم!
شهري كه لباسهاي "زيباو به نظرم فاخر" افغاني به چشم ميخورد!
شهري كه بوي تاريخ ميدهد!
شهری که میهمان نوازی را به جد حس میکنی!
شهري كه وسيله اي به نام "قفل فرمان" درآن كاربردي ندارد!!! آره!!
در اين شهر مكاني ديدم تاريخي و بس عجيب!!!  بس عجيب!!!
مكاني به نام: مزار شهداي اسلام!
جويا شدم كه آخر كدام جنگ تاريخي اسلامي در"ايران" در خواف؛ حادث شده كه براي شهدايش مزار درست كرده اند؟
آن هم توسط برادران اهل سنت كه اصلا قبر و مزار را مذموم ميدانند؟! بقيع رو به خاطر بيار!!!

جوابي كه شنيدم اين بود:
 اينجا مزار"مردمان عربي " است كه در صدر اسلام درحمله ي به "ايران" و در جنگ با " ايرانيان"  شهيد شده اند!!!!
اين پستچه تمام شد!!!

پستچه يكم از آخر:
شنيده ام كه :
ازمحمد حسنين هيكل؛ روزنامه نگار بزرگ مصري زماني پرسيدند: در صدر اسلام اعراب هم به كشور شما ، مصر حمله كردند هم به ايران! هم مصر كشوري با پيشينه عظيم تاريخي بود و هم ايران! ولي چرا هويت و زبان شما مصريان در زبان عربي حل شد و حتي زبانتان هم به عربي تغيير پيدا كرد اما ايرانيان هم چنان ايراني ماندند و ايراني سخن گفتند؟؟؟
حسنين هيكل پاسخ گفت:
به اين دليل كه ايرانيان كسي به نام "فردوسي" داشتند و ما نداشتيم!

در تاريخ هست كه شاه اسماعيل صفوي كه عملا با درايت خودش ايران را يكپارچه كرد و حكومت مقتدر و مستقلي تشكيل داد؛ براي حفظ واحيا ايران يك دستور ناب را صادر كرده بود و آن اين بود:
در قهوه خوانه ها شاهنامه خواني براه اندازيد!

عيد فطر هم از راه رسيد!  اميدوارم حضرت حق عيدي خوبي به همه ما بده!
عيد همه مبارك!


فوتو بلاگ
نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/06/27 |
 
 سلام خدمت دوستان حقیقی و مجازی!

عرض شود که عرایض بنده در این هفته یه کم متنوعه٫ و هوای مشهدم که این روزا معتدل تر شده٫ و
در ضمن بخش فوتو بلاگ رو دوستان مشهدی که از علت تغییر نام خیابان ایرج میرزا اطلاع ندارند نگاه کنند٫ و دوستان غیر مشهدی هم حتما !

پستچه نخست:
شستن ملحفه سفید عموما با مصرف لاجورد همراهه! من همیشه از نگاه کردن به لاجورد لذت میبرم! یک رنگ آبی واقعا چشم نوازی داره! رنگش خالصه! که البته هر چی سعی کردم برای گرفتن این عکس پایین سمت راست٫ نور و تنظیمات دوربین رو طوری انتخاب کنم که به خلوص رنگ لطمه نزنه٫ خیلی موفق نبودم!
اما با نام همین پودر خوش رنگ٫ سنگی هم وجود داره که جزء سنگهای نیمه قیمتی ست٫ و باز به نظر من٫ نوع مرغوبش واقعا زیباست!( عکس سمت چپ که کپی کردم)
نام  گوهرشناسی اش "لاپیس لازولی" ست! و یک معدن شش هزار ساله و خیلی معروف و تاریخی اون هم همین نزدیکیهاست! شمال افغانستان! مکانی به نام"بدخشان"!!! عبارت" لعل بدخشان" رو که شنیدی؟!! بدخشان مکانی بوده بر سر راه جاده ابریشم و از لحاظ تجاری و اقتصادی پررونق!
متاسفانه بازار سنگ ایران٫ محدود به انواع انگشت شماری سنگ قیمیتیست و اصولا خیلی از سنگهای زیبا رو ملت نمیشناسند! مثل همین لاجورد!

پستچه دوم:
این شعرنما٫ مذهبی نیست٫ و  اینویزیبل "invisible" بودن در یاهو٫ بهانه سرودنش شد!

تا به کی اینویزیبل٫ محرم اسرار بیا                        تا به کی سرو قدت در پس دیوار٫بیا!
دیده خون گشته ز دوری مه چاردهت                           تا به کی ناز تو باب دل اغیار٫بیا!
دل که دیدار تواش کرد برون از ره عقل              مرهمش نیست به جز لحظه ی دیدار٫بیا!
چون تو مهپاره گلی نامده بر پهنه دشت                        بود آیا که نشینی به بر خار٫بیا!
های و هویم همه اوصاف خم گیسویت                      تا به کی مدح تو در عالم پندار٫بیا!
                                                                                                      فشندی

پستچه سوم:
به دلیل رعایت پیوستگی مطالب با پستچه اول خواستم از الماس کوه نور بنویسم و گفتمانی کنیم راجع به برخی وقایع و احتمالا تحریفهای تاریخی درباره این الماس و جناب نادر شاه افشار!
اما چون طولانی میشد٫ ترجیح دادم بیان این مطلب رو تا پستی دیگر به تاخیر بندازم و به داستان کوتاهی از همین جناب نادر بسنده کنم! که حتما دوستان هم شنیده اند٫ اما مکرر شنیدنش هم لذت بخش است:

گویند که در یکی از جنگها٫نادر شاه که خود نیز در وسط کارزار و نبرد بود٫ پیرمردی از جماعت قزل باش را مشاهده کرد که دلیرانه و شکست ناپذیر مشغول شمششیر زدن بود! به نحوی که تحسین و تعجب جناب نادر را برانگیخت! نادر خطاب به آن پیرمرد فریاد زد:
تو در سپاه ایران بودی و یک مشت افغان ایران را فتح کردند؟!!
پیرمرد نیز فریاد کنان پاسخ گفت:
آری ظل الله!من بودم!"نادر" نبود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمه ترکیب:
آهنگی که هنگام بافتن این پست گوش کردم: G3 live concert/joe satriani


فوتو بلاگ
نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/06/13 |
 
سلام!
خدمت دوستان علوم پایه ای و مشهدی عرض شود که آقای حسین پروانه یه مغازه اغذیه باز کردند در نبش پیروزی ۴۵! غذاش بسیار عالیه! همه چی هم داره! از رژیمی گرفته تا شیشلیک!

پستچه نخست:
بماند که چرا من این پستچه رو مینویسم!
خودمونیم ها! احمق بودن هم عالمی داره! خیلی خوبه! باور کن!
مثلا فکر میکنند که:
صراط مستقیم عینهو یه اتوبان ۱۰ بانده است! همه جاش سنگ نشان که چه عرض کنم تابلو چشمک زن داره و راه رو بهت نشون میده و تو  با خیال راحت میتونی گاز زندگی و تفکر رو بگیری و هر شلنگ تخته ای به میل مبارک خطور کرد بندازی و هر غلطی دلت خواست به شرطی که رنگ و بوی مذهبی داشته باشه رو بکنی و ککت هم نگزه که نکنه یه وقت عملت اشتباه باشه! خب بده؟ اینقدر آرامش خیال؟
فکر میکنند که:
حرفشون و عملشون و عقیدشون همیشه درسته! نابه! همه اونها رو بزرگ میپندارند!!! خب بده اینقدر فکرهای مثبت؟باور كن موفق هم هستند!
خدا بیامرزه خواجه شیراز رو که الان هرچی فکر میکنم اون بیتش رو به یاد نمیارم! ...آها!
فلک به دست مردم نادان دهد زمام مراد /// تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس!!!

               

 

پستچه بعدی: (اين پستچه يه سواله)
من پیشه ام فیزیکه! به قول حضرت حافظ تفرج صنع خدای میکنم! اما گاه در این بین محل تفرج از خاطرم میره و شروع به فضولی در کار ملت میکنم: البته دليل داره! ميخوام سيستمي رو كه درش هستم رو ببينم! خواسته زياديه؟ نمونش همین پستچه:
۱)با جووناي خیلی مذهبی برخورد داشتید؟ (يادت نره كه دارم يه آناليز انجام ميدم! هيچ كاري به خوبي يا بدي اين عزيزان ندارم! اتفاقا خيلي هم خوبند!!) مثلا دختر خانومي كه معتقده اگه عطر بزنه و بره بيرون از خونه در تمام راه فرشته ها لعنتش ميكنند و وقتي به خونه رسيد بايد حتما غسل كنه! حالا ممکنه همچین ظاهری هم نداشته باشه! اما این تیپ قضایا در ذهنش هست! (عقيده هر كس محترمه! مخصوصا عقيده مذهبي!)تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل كه مقصودم كيان!
۲)همه احساسها نسبي اند! مثلا اگه آقاي ايكس صورتش رو از ته بتراشه احساس خوشگل شدن ميكنه اما آقاي ايگرگ از همين كار احساس گناه ميكنه! يك عمل و دو احساس! نسبي بودن!
۴)جووناي شماره يك كارهاي خيلي زيادي را دور و اطراف خود ميبينند كه در نظرشان گناه است!خيلي زيادتر از يك جوون معمولي!
۶)آيا جووناي "در اول راه مانده ي" شماره يك در زندگي روزانه خود زيادتر از يه آدم معمولي "تخم مرغ دزدي" انجام نميدهند؟!!!
كيست كه در اول راه نمانده؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كلمه تركيب:
آهنگي كه هنگام بافتن اين پست گوش كردم: Dancing/singer:elisa


نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/06/06 |
 
سلام!
خنده بر هر كوفت بي درمان دواست!    (خودمونيم چه جمله ي رمانتيكي بود)
يه چند تا پستچه در ذهنم بود اما ميخوام يه پستچه بنويسم درباره ي يه چيز ديگه!

پستچه نخست:
زان روي كه من خفته بودم؛ اخباري حادث شد كه درموردشون همانطور كه عارض شدم، نبافتم!
قبلش اين عكس پايين رو يه نيگا مرحمت كن! معدن فيروزه نيشابوره! اون هم يه رگه كوچولو فيروزه! واسه همون يه كوچولو فيروزه ميايم و كوه رو از جا در مياريم و استخراج و تراش و ...! نميگم بده! نه! چيز ارزشمند رو باس دنبالش رفت!
اگه شيرين واقعا شيرينه، فرهاد شو!
اما آيا براي يافتن "تمامي" موارد ارزشمند از "هر نوع" و در " همه جا" اينقدر "حريص" هستيم؟ يه وقت فكر نكني كه صفت حرص بده! نه! بل ما ازش بد استفاده ميكنيم! حرص به مال و ...  ميبنديم!
باس به خدا حرص بست! حريص زيبايي شد!...
بگذريم! ميدوني؟ اينها مقدمه اي بودند براي صحبت راجع به يه نفر: مايكل جكسون

Beat me
hate me
You can never break me

      

من كلا خوشم نمياد برخي تا حرف از ايشون ميشه، پاي ماتيك لبش و خيلي چيزاي ديگه كه نام نميبرم رو وسط ميكشن!
برخي فكر ميكنند كه خدايند و الان صحراي محشر و دارن به ملت "مثقال ذره شره"اي كه انجام دادند رو مينمايانند!
درباره "برخي" آهنگهاش:
موزيك كه كار خودش بوده و تا به الان هم هنوز نو و جذاب و بهترينه!
متن ترانه كه در بين ترانه هاي پاپ غربي هنوز هم الحق پر محتوا ترين و زيباترينها هستند كه باز هم كار خودشه!(آره! گفتم پر محتواترين! همين آقاي ماتيكي!)
رقصش! هنر نيست؟ چطور شد كه فلان آقاي بازيگر شما و "ما" با بازي يكنواخت و با دوستداران در مقياس جهاني انگشت شمار خودش، استاد مسلم و هنرمند متعاليه، اما سلطان پاپ دنيا كه ديدن نه يك ساعت و نيم، بلكه پنج دقيقه از اجراش آدمهاي زيادي رو ميخكوب ميكنه؛ و هنوز كسي رو دستش بلند نشده و نخواهد شد، هنرمند بزرگ نيست؟
آيا اين صفاتي كه گفتم كافي نيستن تا ما چشممون رو از اون سنگهاي سياه به سوي فيروزه متمايل كنيم؟!

به اين جمله فكر كن:
گاه نفسمون براي خريدن زيباييها ، فقط به دنبال يه پري زيبا روي ميگرده كه بساط زيبائيهاشو كنار چشمه اي زلال چيده و مشغول شونه كردن موي پريشونشه و البته يادم رفت بگم كه پاشم گذاشته تو آب چشمه!
چرا؟ جواب: بماند!


"ياد يكي از بزرگان معاصر موسيقي ايران افتادم كه در هنگام مرگ جكسون واقعا در مدحش مقاله ي ارزنده اي نوشت"
من كه از جكسون راضيم! روحش شاد!
_____________________________________________________________________
كلمه تركيب: آهنگي كه هنگام بافتن اين پست گوش كردم:(12:30 بامداد جمعه)
bocelli-99-  CANTO DELLA TERRA

نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/05/30 |
 
سلام!
چطوری؟ چقدر بزرگ شدی!

اول از همه اینکه عیدتون مبارک و پر معرفت!
دوم هم اینکه شاید این روزا بهترین و پرکاربردترین"چیز" واسه گفتن در جمع دوستان خردمندمون این سخن از همشهری ما هست که قبلا هم گفتم:
چو شادی بکاهد بکاهد روان/"خرد" گردد اندر میان "ناتوان"  یا به قول خواجه شیراز:
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش/که نیستی ست سرانجام "هر" کمال که هست!
خداوند این بزرگانمون رو غریق رحمت کنه! همچنین "ننجون" بعضیا رو!

    

پستچه ای از سر دلتنگی این وبلاااگ نواز: 
حتما میدونی رزونانس چیه! همون تشدید خودمون! در یه خط میگم:
وقتی یه سیستم نوسانی به دلیلی مثل اثر یه سیستم دیگه. در "همون فرکانس خودش" پرزورتر نوسان کنه میگن تشدید شده! و وقتی اون سیستم تاثیر گذار حذف بشه انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! مثل رادیو که در همه فرکانسها میتونه نوسان کنه اما وقتی به رادیو جوان میرسه در همون فرکانس رادیو جوان تشدید میشه و ما میشنفیم! و وقتی موجشو تغییر بدیم هیچ اثری از جوانتر شدن ما یا رادیو باقی نمیمونه!
حالا منظور؟!!
در دیدنهامون در شنفتنهامون در خوندنهامون در "کتابهامون" در "نویسنده هامون" در "شعرامون" به مواردی برمیخوریم که از اونها خوشمون میاد! یعنی به خاطر اثر اونها سیستم درونمون یه تغییری رو حس میکنه! من بعضی از اونها رو تعبیر به "رزونانس درونی" میکنم!
اما چرا گفتم "بعضی" از اونها؟ 
چون بعضی دیگه از خوش اومدنهامون از جنس رزونانس نیستن! انرژی ای هستند که به واسطه اون فرکانس ما بالاتر و والاتر میشه! مثل کوک شدن ساز! تغییر و اعتلایی که با از بین رفتن عامل بوجود آورنده اش همچنان باقی خواهد ماند!
در این دوره زمونه کم دیدم بزرگی که کارش بهتر کردن فرکانس یا به بیانی دیگه کوک کردن مخاطبش باشه! الان به دلیل ضیق خیلی بزرگیها همه رفتن تو کار رزونانس!!!

البته هم تشدید و هم تغییر فرکانس لازمند و مفید! اما ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!!
اینهم نظری از بنده بود که از قبل میبایست حسب الامر برخی رفقا خدمتشون عارض میشدم!

                                                                                      یالان یالان یالان دونیا!!! 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمه ترکیب:
 آهنگی که هنگام بافتن این پست گوش کردم: کاواتینا اثر استنلی میرز موزیک فیلم شکارچی گوزن  ساعت: ۲ بامداد

 

نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/05/16 |
 
والسلام عليكم و رحمه ا...!

ميگن سنگ بزرگ نشانه ننداختنه!
برا من كه از نوشتن، در حضور خوانندگاني اين چنين، لذت ميبرم، بستن وبلاگ همون سنگ بزرگه!
اما يا رومي روم، يا زنگي زنگ!
فعلا ميخوام، در دل بهار ، در خيلي از كارام ، به خواب زمستوني برم! خسته ام! از چي نميدونم!
در اين يك سال و اندي وبلاگ بافي؛ تجاربي اندوختم! راستش اين كار رو توصيه ميكنم! بي تجربه و خامم اما؛ فكر نميكنم عيب و هنر نهفته بودن، همچين خوب باشه! بگو تا نقد بشي! بگو تا اشتباه كني! حتي گفتنهاي كوچكي مثل وبلاگ! منتهي به شرطي كه خواننده هات خوب باشن!
كساني كه به خاطر مشتري جمع كردن واسه وبلاگ خودشون، ميان و نظر ميدن، به درد اين كار نميخورن!
يه بار گفتم باز هم ميگم!
نيت دوستان حقيقي و مجازي من، از خوندن وبلاگ فشندستان، هر چي بوده، قسمت اعظمش آميخته بوده با لطف! از همتون بابت همراهي، راهنمايي و لطفتون ممنونم! به قول خودم، دمتون گرم!
البته درسته به خواب ميرم اما خوابم دو خصوصيت داره:
يكي اينكه وبلاگ خواني ام همچنان برقراره!
دوم اينكه معلوم نيست كه آيا بيدار ميشم يا براي هميشه ميخوابم!!!
عرض ديگه اي نميمونه جز:

خداحافظ!

نوشته شده توسط حسين فشندی در چهارشنبه 1388/02/09 |
 
سلام عليكم و رحمه الله!
كيف حالك؟

پستچه نخست:
دو جمله مينويسم اما بدون شرح!  وصفش با خودت. اولي از حضرت سعدي  و دومي از مارک تواین!
متكلم را تا كسي عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی.
نظر شخص خودم ميدوني چيه؟ اينكه اگر يك مخاطب محرم راز و انسان پيدا كردي، حتما حرف بزن!

   

پستچه دوم:
چيزي در ذهن من مبهمه! سخن سعدي رو به كار ميگيرم!
چه چيزي در ذهن من مبهمه؟  دقت كردن در رفتارهاي افرادي كه به فعاليتهاي علمي آماتوري مشغولند!!! روي سخنم با فعاليتهاي هنري نيست! يه مثال:
من عموما در جلسات يا سفرهاي منجمين آماتور شركت ميكنم! واقعا از صميم قلب بهشون احترام ميذارم! چون دنبال عشقشون رو گرفتند! اما در لابلاي تفكراتشون چيزهايي رو ميبينم كه نميفهمم! بذار بگم:

يه نفر به يه رشته علاقه داره!... هيچي در موردش نميدونه!... ميره دنبالش!... علاقه مندتر ميشه! ... فعاليتهاشو زياد ميكنه!...به موضوعات جديد و جالب برميخوره!... نشاط؛ ذوق؛كنجكاوي؛ ... ميفهمه كه حالا خيلي كارا رو در اون رشته ميتونه انجام بده!... ديگه واسه خودش صاحب نظر شده! ... ديگه دور و برش كسي نيست كه چيزي يادش بده!...!!

حالا بذار من؛ كه از دور دارم نگاه ميكنم؛ من كه كم و بيش فيزيك بلدم؛ فيزيكي كه ابزار كار فهم اينجور كارهاست بگم كه چي ميبينم: كه البته فقط در مورد جوونترا صادقه!

كسي رو ميبينم كه داره از حركت سيارات حرف ميزنه، اما نميدونه گرانش يا اصلا نيرو يعني چي!
كسي رو ميبينم كه داره ميگه اورانوس سبز مايل به آبيه، اما نميدونه اصلا منشا پيدايش نور چي هست! 
كس رو ميبينم كه داره از آينه تلسكوپ حرف ميزنه، اما اصلا الكترو مغناطيس بلد نيست!
كسي رو ميبينم كه داره از عظمت كهكشانها حرف ميزنه، اما نميدونه درون يك اتم چه خبرا كه نيست!
كسي رو ميبينم كه داره از نيوتون حرف ميزنه، اما نميدونه حساب ديفرانسيل و انتگرال واسه چي خوبه!
...

اينا هيچ اشكالي نداره! چون اصلا اسمش روشه!آماتوري! ولي گاهي غير از اينا يه چيز ديگه ميبينم كه اون مبهمه! كساني رو ميبينم كه سطحي اند، اما از اعماق حرف ميزنند!بازم ميگم اشكالي نداره!
حالا تفاسيري كه گفتم در مورد افراد زير  چي؟؟؟؟؟
كساني كه فعاليت آماتوري در اين حوزه ها دارند: سياسي، فرهنگي، جامعه شناختي، ديني...

توضيحات: باور كن من اينقدر كاراي اين منجمين آماتور رو دوست دارم كه نگو! سو تعبير نشه!

پستچه سوم:
در مورد يه بابايي يه فال حافظ گرفتم!
در اين غزل يه بيت جالب هست كه ميگه:  ( كه همه دوستان مستحضر هستند))
اي كبك خوش خرام، كجا ميروي بايست/غره مشو، كه گربه زاهد نماز كرد
جريان "گربه زاهد" منو ياد چند چيز انداخت:
1)اشاره به قصه كبك انجير در كليله و دمنه كه گربه مشغول نماز شد و كبكها را گرفت!... ميگويد كه اين غزل راجع به عماد فقيه كرماني است كه گربه اي داشته كه با او در موقع نماز خم و راست ميشده است و با چنين كرامتي مردم را ميفريفت!(نقل از كتاب شاخ نبات حافظ- برزگر خالقي)
2)ياد رمان "مرشد و مارگاريتا" افتادم! درسته يه كم اروپايي پسنده اما خيلي استخوان دار و پخته است! صفت شگفت انگيز براش خوبه! نظر شما چيه؟
هفته پيش رويت، مثل هواي اين روزا، فرح بخش!

نوشته شده توسط حسين فشندی در پنجشنبه 1388/01/27 |
 
سلام

انشالله كه خوب و خوش باشيد!

ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار ___ که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی 

پستچه يكم:
از شنيدن اين خبر به فكر رفتم. وجالب اينجاست كه وقتي نظر برخي دوستان رو هم راجع بهش جويا شدم فهميدم كه فكر اونها هم به همون جاهايي رفته كه فكر من!

                                     

خبر فوت موريس ژار بود! اصلا در مورد زندگيش اطلاعاتي ندارم! اما همين يك مورد كه من ميدونم براي اينكه بگم انسان بزرگي بوده كافيست:
موريس ژار كسي بود كه  آهنگي آسماني رو براي فيلم محمد رسول الله ساخت. آهنگي جاودانه كه  با شنيدنش لذتي رو با ياد مبارك پيامبر خدا در ذهن هر كسي مياره!
و يا شايد بايد اينطوري بگم:
موريس ژار كسي بود كه براي فيلم محمد رسول الله آهنگي از آسمان به وي وحي شد!
روحش شاد!

پستچه دوم:
از موسيقي گفتم يه چيز ديگه هم بگم! در مورد خوانندگان مرد! زيباترين صدايي كه من شنيدم صداي آندريا بوچلي ست! خيلي از دوستام زياد نميشناسندش! به عنوان يه پيشنهاد گفتم! اگه تا حالا گوش ندادي! آلبومهاي 2004 و 2006 !

                         
يه چيزي هم از قول خانم سلن ديون شنيدم كه به دلم نشسته! البته خود سلن به من نگفته در جرايد خوندم. ايشون در مورد بوچلي گفته:
If God had a singing voice, he would sound a lot like Andrea Bocelli

پستچه سوم:
 ياد اين جمله افتادم!  
گفتم بنويسم: از كتاب مردي كه ميخندد ويكتور هوگو!
زن عشوه گر و مرد فضل فروش شريك همند! وجه اشتراك آنها حماقت و پر مدعاييست!
وقتي فكر كردم ديدم اين دو صفت چقدر شبيه همند!چقدر!!!

خرم و سبز باشيد!!!


نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1388/01/21 |
 
سلام!

خب اومديم كه وبلاگ بافيمون رو در سال جديد بياغازيم!
انشالله اين سال، سالي پر بركت براي همگي ما باشه!
بركت در علم، در سلامتي، در زندگي، در عقل، در انسان بودن، در مال!
دو بخش جديد، به وبلاگ اضافه كردم. يكي فوتو بلاگ كه در آخر هر پست لينكشو ميذارم! عكسهايي كه ميبينم يا ميگيرم با توضيحات! ديگري اولين نظر هر پست به نام خودمه، كه در اون عرايضم مربوط به نظرات خصوصي يا لينكهاي جالب رو ميذارم! 

                         

پستچه اول و آخر:
چيز خاصي ندارم بگم! غرض عرض ادبي بود خدمت دوستان مجازي و حقيقي!
از ايراد گرفتن خوشم نمياد. چون برخي مدلهاش مخصوص برخي افراده كه هنوز كودكند و از الاكلنگ بازي خوششون مياد! فكر ميكنند كه اگه با اين كار يه نفرو به ظاهر پايين بيارند، خودشون ميرند بالا!!! يعني فكر ميكنند بالا رفتن و در بالا موندن يعني همين! كودكند ديگه! :

 در چند دقيقه مانده به تحويل سال، تحويل سال و آداب و سنني كه نمادي از عظمت فكر و فرهنگ و تاريخ اين مرز و بومه، در تلويزيون، در تلويزيون اين مملكت، در تلويزيون ايرانيان، به خاطر ويژه برنامه عيد باستاني نوروز، مصاحبه ي چرت و پرتي از يه دختر بازيگر كره اي ميذاره! كه ملت بزرگ ايران در يك اينچنين لحظاتي ببينند و لذت ببرند! بعدشم يه خواننده با يه ظاهر جلف و مضحك، بياد و هنر ايراني رو در لحظات آغازين سال به رخ بكشه، بياد و بخونه: هفتاد سال عبادت، يك شب به باد ميره!
آيا در چنته ايراني، ايرانيان مسلمان وارث كلي هنر و تفكرات الهي، براي يك اينچنين لحظاتي، همينا هست!!!؟؟؟

چندين روز بعدشم ياد جام جهاني فوتبال گذشته افتادم. جام جهاني اي كه در اون مربي تيم ملي ايران رو، تيمي كه در طبق آمار بهترين تيم ايران در طي بيست سي سال گذشته بوده رو، از كار اخراج ميكنند! چرا؟ چون اگرچه به جام جهاني صعود كرده اما مقابل پرتقال و مكزيك، دو تيم مطرح جهاني، برد رو به ارمغان نياورده! اخراجش كردند تا تيم ملي ايران به جايگاهي ارزنده تر برسه! جايگاهي كه بتونه، مثلا پرتقال رو شكست بده! و ديديم كه رسيد! در تهران، مقابل ديدگان صد هزار تماشاگر بازي رو نه به پرتقال،كه به عربستان ميبازه!!!
و باز هم مثل گذشته، با تجربه هاي آموخته از قبل مربي رو اخراج ميكنند، تا تيم بهتر و بهترتر بشه!
بد ميگم؟؟


فوتو بلاگ
نوشته شده توسط حسين فشندی در چهارشنبه 1388/01/12 |
 

سلام عیدتون رو با این ... که باز ناپرهیزی کرده و سرودم تبریک میگم:

    

عطر سنبل خبر از نفحه ي يار است ببين            برگ گل صورت مهروي نگار است ببين
بلبل از شوق شكوفايي گل در بزم است      زانكه از هجر رخش سخت خمار است ببين
سبزه از خاك برون كرده سر و روي به سرو   مي كند حمد قدش، مست كنار است ببين
گويي مشاطه بياراسته سرشاخ درخت           عالم از بهر طرب جمله به كار است ببين
سال پربار و دلت شاد و تنت سالم باد                غرضم زين همه تبريك بهار است ببين
                                                                                                فشندی

نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1387/12/30 |
 

سلام! حال احوال! اگه وقت نداري پستچه دوم رو حتما بخون!

چيزي خاصي براي گفتن ندارم ولي دلم نوشتن ميخواست. فكر ميكنم كه طولاني هم بشه! راستي اميرخان قلعه نوعي هم كه باخت! هه هه هه! كيف كردم! ازش هيچ خوشم نمياد!

پستچه اول: محبت لباسهاي مختلفي داره!
اين روزا زياد به يه جايي سر ميزنم! در اونجا يه بابايي هست كه هميشه منتظر منه! حالا طرف كيه؟ سگ كارگر اونجا! سگ كه چه عرض كنم! گودزيلا! اين سگ با من پدر كشتگي داره! تا چشمش به من ميفته به قصد كشت بهم حمله ور ميشه! من هم هميشه يك ميله آهني همراهم دارم! اصلا دلم نميخواد زياد باهش رودر رو بشم، چون ممكنه واسه دفاع از خودم بهش آسيب برسونم و خب دلم براش ميسوزه! حيوون خدا رو اذيت كردن گناه داره! ديروز يه مقدار لش و لوش گوشت همراهم بردم تا مثلا رامش كنم! آخه واقعا مزاحم منه! به كارگره گفتم محكم بگيردش تا با دست خودم به دهنش گوشت بدم! تا قبل اينكه گوشتا رو بخوره نميدوني چه سر صدايي ميكرد! اما وقتي كه شروع به خوردن گوشتا كرد، آروم گرفت! بيشتر كه بهش گوشت دادم به قول مهدي خادم انگار من آمون شده بودم و سگه آنخ ماهو! به پام افتاده بود! من هم زل زده بودم تو چشماش! روم به ديوار ولي در چشماش محبت موج ميزد! باور كن!
 طرح اطعام كلب جماعت كه تموم شد رفتم دستامو شستم و دوباره برگشتم پيش سگه! در دستم گوشت نبود! سگ هم ديگه گرسنه نبود! سگ هم ديگه گرسنه نبود!...
با چند تا پارس وحشتناك حمله كرد طرف من و خدا خير بده كارگره رو كه گرفتش! و چون هيچ سلاح سردي هم دستم نبود ممكن بود...! در همون يك ثانيه اي كه ميخواست بهم بپره، من، باز هم زل زده بودم به چشماش! زل زده بودم به چشماش!
 در اون موقع هم ، در اونا، محبت موج ميزد!
محبتي كه ميخواست از صاحبش و قلمروش در مقابل يه بيگانه كه من بودم محافظت كنه!!!

اين اتفاق ذهنمو مشغول كرد!
داشتم در رفتاراي خودم دنبال همچين چيزي ميگشتم! دنبال تيكه گوشتهايي كه اگه تموم بشه، محبت من هم رنگ عوض ميكنه! البته نه به خوبي سگه! چون عموما محبت انسان جماعت كه تغيير جهت بده، رو به سوي كس ديگري نميره! بلكه رو به سوي خودش ميره!

                                     

پستچه دوم:
اين روزا موقع خواب يه كتابي رو ورق ميزدم، لذت بخش بود! و از اونجايي كه تنها خور نيستم، چند جملشو مينويسم! نام كتاب:نوشته بر دريا، از ميراث عرفاني ابوالحسن خرقاني
الهي! چه بودي كه دوزخ و بهشت نبودي،تا پديد آمدي كه بنده ي خداي پرست كيست!
وگفت عافيت را طلب كردم در تنهايي يافتم و سلامت در خاموشي!
و گفت رسول(ص)در بهشت شود، خلق ببيند بسيار.گويد:الهي اينان به چه درآمدند؟گويد: به رحمت!
گفت:در شب بايد كه بخسبيم و در روز بايد كه بخوريم و بخراميم. پس به منزل كي رسيم؟!
گفتند: نشان بندگي چيست؟ گفت:آنجا كه منم نشان خداونديست، هيچ نشان بندگي نيست!
گفت: يك ساعت كه بنده به خداي تعالي شاد بود، گرامي تر است كه سالها نماز گزارد و روزه دارد!
پرسيدند كه بنده به چه داند كه خداوند از وي خشنود است؟ بگفت: بدان كه بنده از حق خشنود باشد. چون بنده بپسندد آنچه حق كند، حق نيز بپسندد آنچه بنده كند!

پستچه سوم:
با
google earth زياد مسافرت ميكنم! چند تا عكس ميذارم در لينك پايين! خواستي ببين قشنگه!
هفته ديگه هم با يه پست عيد رو خدمتتون تبريك ميگم! فعلا خدا حافظ!


فوتو بلاگ
نوشته شده توسط حسين فشندی در پنجشنبه 1387/12/22 |
 

 از نظرات شما بابت پست قبلي بهره بردم، و چون برام جالب بود، به عنوان پست اين هفته، با  اجازه نظرات شما رو ميذارم! متشكرم!

سلام! وقتت به خير!

فرض كنيد يك موجود از دنيا و سياره اي ديگر پا بر زمين گذاشته. براي عينيت بخشيدن به فيلمهايي چون جنگ ستارگان هم نيومده! اومده براي گفتگوي تمدنها! اومده تا انسان و تفكر انساني رو بشناسه! اين موجود از شما ميخواد كه اون رو با ميزان و مقدار ظرفيت و توانايي عقل و درايت انسان آشنا كنيد. از شما ميخواد به عنوان نمونه چند تا از محصولات بشر رو(چه محصول مادي چه فكري چه ...) به عنوان نماينده اي از فهم و عقل انسان در اين چند هزار سال زندگي براش بياريد يا معرفي كنيد! شما چي رو بهش معرفي ميكنيد؟؟؟
لطفا جوابشو مرحمت كنيد، همه جوابها رو بعد چندين روز برا نمايش عمومي تاييد ميكنم! ميخوام موقع جواب دادن كسي جوابهاي بقيه رو نخونه!

          

نكته ي ديگه اينكه كاملا اتفاقي متوجه شدم روز دوازدهم اسفند هشتاد و شش اولين پست اين وبلاگ رو نوشتم. يه جورايي تولد.
اولين پست هم اين بود: شب سياه، خورشيد هم سياه، اميد سپيد،،، سياهي چشمانت از آن من.
 ممنون از دوستاني كه در اين يك سال به وبلاگم توجه كردند. لطف كرديد. دمتون گرم!

نوشته شده توسط حسين فشندی در جمعه 1387/12/09 |